برای شما به روی بوم دلتنگی
نقاشی می کنم
زندگی جز غم هدیه ای به من نداد
مدت هاست
که پشت این پنجره تیره
به انتظار مرگ
روی صندلی خشکیده نشسته ام
بوی رفتن می آید
کاش نام اینجا
پایان بود ...
--------------------------------------------------------------
پ.ن۱:این شعر تقدیم به استاد بنده استاد قائمی راد هست که همیشه ارادت دارم به ایشون
پ.ن۲:کاش کسی عشق را معنی می کرد
پ.ن۳:دوست داشتم صدایت را بار دیگر بشنوم اما نگذاشتی!
پ.ن۴:می دانم خدا از رگ گردن به من نزدیک تر است اما گاهی دلم برایش تنگ می شود
پ.ن۵:کی مرگ فرا میرسد؟
پ.ن۶:اینقدر نگید شعرهات چرا تاریکه چرا غمگینی!!!اگه لذت این غم رو داشتید هیچ وقت ولش نمی کردید!!!غم برای عشق!!!
پشت پنجره هاي بسته دلم
نشسته ام
اكنون بي تو،بايد سفر را آغاز كنم
چمدان هايم را در كنار در
آماده گذاشته ام...
ناگهان باران باريد
من به همراه مرگ رفتم
و نقطه را
در انتهاي داستان برايت به يادگار گذاشتيم...
-------------------------------------------------------------
پ.ن۱:مردن،آغاز زيستن من است
پ.ن۲:چطور مي شود هيچ گاه نبود؟
پ.ن۳:دلم مي خواست بگويم دوستت دارم اما گوش هايتان را بسته ايد
پ.ن۴:تنهايم بگذاريد تا بميرم!!!
پ.ن۵:اين روزها همه داغ انتخابات دارند و من داغ دل!!!!
پ.ن۶:اگر مي خواهي بروي در را آرام ببند و پشت سرت را نبيند شايد به خاطر اشكم دل رحم شوي!!!
پ.ن۷:چه كسي مي داند خدا،نگهدار كيست؟
غصه ها مرگ را به من هدیه می دادند
من در گوشه تنهای اتاق
با اشک هایم منتظر مرگ
ایستاده بودم
آرام
در خود محو می شوم
درون خود می روم
اگر به پایان من نگاه کنید
دردها را
در سینه تنگ و غمگین من می بینید
اگر به آغاز نگاه کنید
رنج ها را
به هنگام زاده شدن
در من
خواهید دید
من به طلوع امید داشتم...
اما....
--------------------------------------------
پ ن۱:دیگر تنهایی نیز مرا درک نمی کند
پ ن۲:ای مرگ تو کجایی!!
خدايا درد من پايان ندارد
دلم حاضر ولي سامان ندارد
گنه خود كرده و سوزد در اين عشق
كه دردي دارم و درمان ندارد
--------------------------------------------------------
پ.ن۱:"كيمياي عزيزم گرچه دير شد اما اين مصيبت وارده رو به شما و خانواده محترمت تسليت مي گم و اميدوارم روح مادر گرامي و عزيزت هميشه شاد باشه و شما هم با كارهايي كه انجام مي دي باعث شادي ايشون بشي"![]()
![]()
![]()
پ.۲: مولوي:"وان سه برگ و آن سمن وان ياسمن گويند ني
در خموشي كيميا بين
كيميا
را تازه كن"
پ.ن۳:رهي:"به كجايي اي گل من كه همچو ني بنالد ز غمت دل من"![]()
![]()
پ.ن۴:دو ماه ديگه كنكور دارم به احتمال ديگه آپ نمي كنم تا بعد كنكور واسم دعا كنيد!!!مرسي![]()
پ.ن۵:استاد و آه باران!!!خيلي كار زيبايي هست از استاد شجريان حتما بگرينش!!!
دردها مانند طناب
به روی دهان
نمی گذارند که فریاد بزنم
فریادی از ماورای دل خود
آتش
در درون سینه ام
فوران می کند
درد های من
به سان یک خوره
مرا خواهند خورد
این جا قصه تمام می شود!!
==============================
پ.ن:خیلی سخته،مي دونم
پ.ن: اين روزها همه به زندگي فكر مي كنند من به نبود زندگي
پ.ن:تنهايي بهترين نعمت خدا به بشر!!!
چشمم از رفتن دوست پر خون است
یارم اشک مرا دید و به لب هیچ نگفت
رگ بی خون و دیده ام پر خون است
===============================
پ.ن:همه رفتن کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست"
پ.ن۲: چون:چگونه!!!
پ.ن۳:بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
پ.ن۴:بیشتر به خط صاف فکر می کنم
پ.ن۵:خیلی دوست دارم عزیزم!!!
این آخرین باری بود
آری آخرین بار بود
آخرین دیدار
و تو اکنون نیستی و از آن دنیا نظاره گری
یادش بخیر آخرین دیدار
آری همین چند ماه پیش
آنقدر رنجور بودی که اشکم سرازیر شد
و دلم ناگهان شکست
و امروز که نیستی،دلم بارها شکست
و بارها چشمانم خیس شدند
آری نمی دانم غم غربتت را چگونه بسرایم
نمی دانم چرا زندگی به تلخی می زند!
.
.
.
و امروز که تو نیستی
من چگونه به دنبال نام بزرگ پدربزرگ باشم!
و اکنون چشمانم خیس شدند
از رفتن تو
چشمان همه خیس شد از رفتن تو!
خدانگهدار بزرگوار ترین بزرگواران!
دیدار ما بسیار نزدیک است!
-----------------------------------------------------------------------
پ.ن۱:فوت پدر بزرگ عزیزم رو به خودم تسلیت می گم!
پ.ن۲:
"استاد "محمدرضا صافي" هنرمند بنام و پيشكسوت "خاتم" كشور در گلپايگان اصفهان دارفاني را وداع گفت.
بهگزارش ايرنا،استاد صافي كه از افتخارآفرينان هنر خاتم ايران زمين بود، پس از هفت سال بيماري در سن ۷۸سالگي در زادگاهش شهر گلپايگان درگذشت.
وي درطول عمر هنري خود آثار ماندگارهنري از خاتم را خلق كرد كه هماكنون زينت بخش بسياري از كلكسيونهاي داخل و خارج از كشور است.
اين هنرمند خاتم در زادگاهش گلپايگان طي آييني با حضور هنرمندان و مردم گلپايگان تشيع و به خاك سپرده شد. "
پ.ن۳:خداحافظ پدر بزرگ:((
امروز كه تو را مي خوانم،بر آنم كه تو را ياري كنم. تو نيز مانند من زخم خورده اي و قلبت شكسته شده!آن قدر در خود گم شده اي كه هيچ گاه به درون قلبت پر از زيبايي هاي ترك شده است،نمي نگري و من آنقدر در خود گم شده ام كه هرگز متوجه حضورت در اين خانه نگشتم.
فاحشه!امروز تو را در اين خانه حس كردم. ازآن نبود كه به تو نيازمندم ، از آن نبود كه به من نيازمندي!اكنون ما محتاج به يكديگريم و به آغوش مهر هم نياز داريم
فاحشه!تو غرق در دنياي خود شده اي و خود را نمي شناسي و من نيز در ناكجا آبادي به سر مي برم كه هرگز و هرگز خود را نيافتم و به دنبال حقيقتي به نام خود مي گردم. دوست داشتم من نيز مانندت بي هويت بودم تا زماني كه يك آشنا از كنارم گذر كند مرا بشناسد و به زبان نياورد، من نيز او را به ياد آورم و در تنهايي به خود پي ببرم.
فاحشه!من بر تو غبطه مي خورم؛آري من بر تو غبطه مي خورم زيرا بدنت را براي فروش داري اما من هيچ براي فروش ندارم حتي خودم را!! آن قدرشهوت را دوست مي داري كه بدنت را برايش مي فروشي و من عاشقم اما حاضر به فروش قلبم ندارم. دنيايت سخت نيست اگر ديدت فقط شهوت باشد اما من عاشق با دل بي دل خود چه كنم؟
مي دانم ديروز به آسمان نگاه مي كردي چه حسي داشتي و امروز كه من بر آسمان چشم دوخته ام، چه مي نگرم؟مي خواهم فردايي كه تو به آسمان مي نگري روشنايي را ببيني و آن را درك و ازآن خود كني.بدنت براي من گراميست اما نه براي شهوت بلكه براي انسانيت.آري واژه بيگانه انسان بودن.مي دانم كه اكنون بر حرف هايمن مي خندي و مي گويي زندگي را از ديد مدرن ببين و اين حرف هايت مرا به ياد دوران قديم مي اندازد. حرف هايت را مي پذيرم اما تو انسانيت را مدرن ببين.
فاحشه من دركت مي كنم و نمي دانم تو نيز چطور؟
اما آخرين حرفم را به خاطر بسپار هرچند شايد قديمي باشد:
"آيا فكر مي كني آن كس كه به دنبال بدنت براي لذتش هست براي گريه هايت دل مي سوزاند؟"
پايان
-------------------------------------------------------------------
پ.ن:شايد فاحشه تو باشي اما با كلماتش هر طور مي خواهي فكر كند
پ.ن:جامعه خيلي كثيفه مراقب باش
پ.ن:به فكر هم وظنت باش
اما نمي دانم چرا هيچ گاه از فرد يا كسي كه زندگي را برايمان فراهم ساخت حرف نمي زنيم،گاهي آن قدر فراتر از خود مي رويم كه او را منكرمي شويم و دست به كارهايي مي زنيم-گناه- و دل او را مي شكنيم. گاهي يادمان مي رود او حبل من الوريد است.گاهي نيز يادمان مي رود او چشم انتظار ما ايستاده.آن قدر از اين امثال ها موجود است اما كو گوش شنوا!!!
گاهي او را حس و گاهي انكار مي كنيم،گاهي او را مي خوانيم و گاهي مي رانيم اما نمي دانيم او گفته ادعوني استجب لكم! گاهي آن قدر با افتخار كاري ميكنيم-گناه- كه دل او را به راحتي مي شكني اما نمي دانيم چنان رئوف است كه برايمان راه بازگشتي گذاشته و طوري كه هزار در بسته،يك درباز است.
آن قدر او ما را دعوت مي كند كه هيچ گاه دست قبولي بر آن نمي زنيم وقتي هم ميزنيم كار از كار گذشته!
احساسمس كنيم كه حلال مشكلاتاست-كاملا درست-انا هر وقت كه به مشكل مي خوريم فكر مي كنيم باعث و مسبب مشكلات اوست اماهيچ گاه ندانستيم عامل اين ها خودمانيم
توقع او از ما روزي 5 دفعه،و هر دفعه 5 دقيقه صحبت با اوست اما ما...!
او ما را مي خواند،اما ما...؟!
اين حرف ها را زدم و هميشه اين سخن به يادم دارم:"او از رگ گردن به ما نزديك تر است"و كارهايم!!!!
اما هيچ كس ندانست او "خدا"ست!
از دور دست ها،صدایی می خواند مرا
می خواهم بخوانم تو را:
اما لبانم بسته است.
خواستم با قدم بگذارم،پایم شکسته بود
بر سر راهت هزاران نقشه،هزاران نیرنگ و فریب
هر چه باشد می گذرم!
باشد هر نقصی بر تن من
من دل را چه کنم؟
باشد آن شب که ریخت هزاران خونابه از چشمان من
باشد آن زخم های دل،که از دوریت بر قلبم نقش بست
و هزاران افسوس و افسوس
من تو را چه کنم؟
--------------------------------------------------------------------
پ.ن:بر گرفته از شعر مولانا
"زین دوهزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم"
پ.ن:رفتی سفر بدون اینکه بدونی دلم برایت تنگ شده!
خواب هایم را شخم می زدم
کابوس حاصل خواب های من بود
کابوس های شیرین،از فریاد خالی
و در این کابوس ها
من به یاد تو خواهم بود
که چگونه رویاهای زیبای مرا
به کابوس تبدیل ساختی
---------------------------------------------------------------
پ.ن:این شعر به فرد یا شخص خاصی مربوط نیست
پ.ن:چند وقتی است دلگیرم!
پرسیدند: عاشقانه ترین کلمه چیست؟
گفتم:"مرگ"
۱-چند صباحی است که به شعر سنتی ایمان قلبی دو چندان پیدا کرده ام. شاید از شعر نیمایی و مشتقاتش وداع کنم!
۲-شاید دیگر این وبلاگ به روز نشود،زیرا...

چه ساده تو به من خندیدی
نمی دانستی که من،سخت گریانم
نگاهانت بی دلیل می راند مرا
تا سفر آغاز کنم!
اما نمی دانم بار دگر،چه زمانی می خواند مرا
چه زمانی بازخواهی گشت:
تا دوباره بند زغم ها آزاد کنم
آه من از پس اعدام صدای می آید،که دلم خرد شده است
اکنون به همه می خندند
و من هم چنان گریانم
------------------------------------------------------
پ.ن:تقدیم به افرادی مانند سعید،متین،درناز،مهسا،... و افرادی که مرا دوست دارند،افرادی که دوست ندارند و افرادی که میانه هستند!
پ.ن:تقدیم به کسانی که به من عشق را آموختند!
آی مردم شهر!
بنگرید سخت غمگینم
چشمان بازم امروز،به خیابان تاریک شهر شما می نگریست
دست های کوچک خشکیده،فریاد می زد بلند:
آی مردم شهر تاریک،فال حافظ و وزن!
چه معصومانه پی محبت بود( و چه ساده فکر می کرد)
آی مردم شهر
ای خفتگان به ظاهر بیدار(که بیداریتان،خوابیست بلند)
من با شما هستم:
شهر تاریک شما،که در آن محبت بی معنی است
چراغی کوچکی دارد، دیر یا زود به پایان می رسد!
اما چه بگویم که دلتان سخت سرد است!


